با سلام . عناصر این داستان خیالی می باشند .
در زمان ملک شاه که انصافا پادشاه خردمند و محبوبی بود ، شخصی به نام تازک ، که به تازک خان ملقب بود ، حاکم خطه ی سلیمان شهر بود . مردی بود منصف و درست کار که به احوال مردم خوش می رسید و به حال ضعفا ترحم داشت .
چند سالی گذشت و از قضای روزگار شراب خور شد و در پی آن ظالم و سختگیر . هر چه می گذشت عیاش تر می شد و مالیات را بر مردم فزونی می داشت تا خوش تر بگذراند . مردم که سخت از او به خشم آمده بودند ، به ملک شاه نامه ای نوشتند و احوال تازک خان برای وی شرح دادند .
ملک خان تا خبر از شکم بارگی و ظلم او بر مردم شنید ، دستور داد تا وی را از حکومت بر کنار کردند و بر پشت خر بنشاندند و در کوچه ها آفتابه به گردن می گردانیدند تا عبرت سایرین شود .
تازک خان که احوال خود این چنین دید ، رو به مردم کرد و گفت :
من زمانی فرّ و جاهی بر سرم بود نان ناحق خاک عالم بر سرم کرد
یک زمانی رعیتم بودید هر یک یک شکم ، جامه ی ننگی بر تنم کرد
...............................
گویمت من با خودت هر جا که هستی نکن کاری که گویندت تو پستی
به حق خود ، تو راضی باش ای دوست که گر راضی بباشی شاد هستی
به قلم : م.یوسفی نژاد