با سلام . عناصر این داستان خیالی می باشند .
این داستان زندگی منه ، شاید داستان زندگی شما هم باشه !
بله یه روزی من به دنیا اومدم . یه روزی بزرگ می شم . یه روزی هم میمیرم !
کل زندگی همینه ! چی ازش گیرت میاد ؟ جز استفاده از چیزایی که اصلا ارزش استفاده رو ندارن ؟ اصلا فکرش رو بکن ، اگه چند کیلو متر از زمین بریم بال ، دیده می شیم ؟ یه ذره بالاتر خونه هامون هم دیده میشه ؟ اصلا کره ی زمین تو منظومه شمسی دیده میشه ؟ یا اصلا منظومه شمسی توی کهکشان راه شیری به حساب میاد و اونم تو منظومه ی کهکشانی ...
سر گیجه گرفتم ! من کیم که ارزش زندگی کردن تو این عظمت رو داشته باشم ؟ زندگی خیلی پوچه ! من باشم یا نباشم چه تاثیری روی جهان داره ؟ من این کار رو کنم یا نکنم چه تاثیری بر این عظمت مخوف داره ؟ من که بمیرم دیگه تموم میشم ! دیگه نیستم ! می فهمی معنی نبودن رو ؟
من که هیچی تو این زندگی نمی بینم ! به پوچی رسیدم ! می خوام خودمو بکشم !
................
یه داد زدم سرش بعد هم زدم تو سرش
، گفتم خاک بر سرت کنن ! همه ی این چیزایی رو که گفتی فقط فقط برای تو خلق شدن ! در انحصار تو ان ! دیوونه ! برو بمیر ! خل و چل ! از تیمارستان فرار کردی تو ؟ روانی !
این چیزایی رو که گفتی تازه گهواره ی تو هست ! بعد مرگ از این گهواره میای بیرون ! کدوم احمقی گفته بعد مرگ آدم تموم میشه ؟ تو از اون احمق تر که این چیزا رو باور کردی بدون دلیل !
اون بهم گفت : مگه حرف کسی که دکترای دانشگاههای فرنگ داره ، دیگه تحقیق می خواد ؟ اون همه ی حرفاش حساب شده ست ! حرف الکی که نمی زنه !
من که دیگه از اینهمه حماقتش اعصابم خورد شده بود ، چاقوی تو جیبم رو در آوردم و کردم تو شکمش !
اینه ی روبروم شکست !!!!!!![]()
به نام خدا
حـَ ... سـَ ... ن ، ن ... آقا بعدیش چیه؟
-ی عزیزم
-حسنی ک کجا یی
- بسه ، مرتضی تو بخون .
- آقا نمی تونیم ، انگشتمون زخم شده آقا !
-خوب فردا باید حتما بخونی ، وگرنه صفر می شی .
-چشم آقا
زیلیلینگ زیلیلینگ (زنگ تعطیلی مدرسه)
-خوب بچه ها امروز که رفتین خونه ، خوب درساتون رو بخونید که فردا از هرکی درس پرسیدم ، بلد باشه . موفق باشید .
...
معلم :آقای مدیر خداحافظ !
مدیر : من دارم می رم ، می خواین شما رو هم برسونم ؟
- نه خودم می رم . دستتون درد نکنه .
و باز باید همان مسیر همیشگی را طی می کرد . کوچه ها آشنا بودند . به غیر از آن کوچه ی باریک که برای گاز کشی کف آن را کنده بودند ، بقیه ی مسیر آسان بود ...
در کنار خیابان :
پسر ۱ : نگا کنید ! آقا رو ! بازم پیداش شد !
پسر ۲ : مثل اینکه آدم بشو نیست !
-حالا آدمش می کنم !
-چجوری ؟
-فقط نگا کن !
...
پسر : سلام . ببخشید ، اجازه می دید ردتون کنم ؟
معلم : دستت درد نکنه ، باعث زحمت می شه !
-چه زحمتی ؟ وظیفمونه .
-خدا خیرت بده !
-بیاین دست منو بگیرید تا باهم رد شیم .
-چشم پسرم .
پسر :(اون طرف بلوار ، وسط خیابون ) یه سوالی داشتم اگه بی ادبی نباشه !
-بفرماییید !
-یعنی تو خجالت نمی کشی هر روز میای اینجا و مردم رو تو زحمت میندازی ؟ حالا اینجا وسط خیابون بمون تا آدم بشی !
-کجا رفتی پسر ؟ من چجوری برم اون طرف ؟
-دیگه مشکل خودته !
لحظه ای گذشت و صدای جیغ ترمز ماشینی سکوت خیابان را شکست ...
بدوین بیاین ! بچه ی مردم رو کشت !
- خاک بر سرم شد ! خودش پرید جلوی ماشین !
زنگ بزنید آمبولانس ...
یکی از حضار به بغل دستیش : آقا چی شده ؟
-یه بچه داشت می رفت اون ور خیابون ماشین زدش !
نتیجه ی داستان تحقق یافتن این ضرب المثل است : چاه مکن بهر کسی ، اول خودت بعدا کسی !

این هم اثر هنری از بنده ![]()