تبليغاتX
سیاسفید
کی می شود که بیاید روزی که سیاسفید تبدیل به سفیدسفید شود ؟

با سلام . عناصر این داستان خیالی می باشند .


در زمان ملک شاه که انصافا پادشاه خردمند و محبوبی بود ، شخصی به نام تازک ، که به تازک خان ملقب بود ، حاکم خطه ی سلیمان شهر بود . مردی بود منصف و درست کار که به احوال مردم خوش می رسید و به حال ضعفا ترحم داشت .
چند سالی گذشت و از قضای روزگار شراب خور شد و در پی آن ظالم و سختگیر . هر چه می گذشت عیاش تر می شد و مالیات را بر مردم فزونی می داشت تا خوش تر بگذراند . مردم که سخت از او به خشم آمده بودند ، به ملک شاه نامه ای نوشتند و احوال تازک خان برای وی شرح دادند .
ملک خان تا خبر از شکم بارگی و ظلم او بر مردم شنید ، دستور داد تا وی را از حکومت بر کنار کردند و بر پشت خر بنشاندند و در کوچه ها آفتابه به گردن می گردانیدند تا عبرت سایرین شود .
تازک خان که احوال خود این چنین دید ، رو به مردم کرد و گفت :

          من زمانی فرّ و جاهی بر سرم بود                نان  ناحق   خاک عالم   بر  سرم کرد
          یک زمانی   رعیتم  بودید   هر یک                یک شکم ، جامه ی ننگی بر تنم کرد
                                              ...............................
      گویمت من با خودت  هر جا که هستی           نکن کاری که گویندت   تو  پستی
      به حق خود ، تو راضی باش ای دوست           که گر راضی بباشی شاد هستی


به قلم : م.یوسفی نژاد
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 15:31  توسط usofi  | 
سلام

این داستان زندگی منه ، شاید داستان زندگی شما هم باشه !

بله یه روزی من به دنیا اومدم . یه روزی بزرگ می شم . یه روزی هم میمیرم !
کل زندگی همینه ! چی ازش گیرت میاد ؟ جز استفاده از چیزایی که اصلا ارزش استفاده رو ندارن ؟ اصلا فکرش رو بکن ، اگه چند کیلو متر از زمین بریم بال ، دیده می شیم ؟ یه ذره بالاتر خونه هامون هم دیده میشه ؟ اصلا کره ی زمین تو منظومه شمسی دیده میشه ؟ یا اصلا منظومه شمسی توی کهکشان راه شیری به حساب میاد و اونم تو منظومه ی کهکشانی ...
سر گیجه گرفتم ! من کیم که ارزش زندگی کردن تو این عظمت رو داشته باشم ؟ زندگی خیلی پوچه ! من باشم یا نباشم چه تاثیری روی جهان داره ؟ من این کار رو کنم یا نکنم چه تاثیری بر این عظمت مخوف داره ؟ من که بمیرم دیگه تموم میشم ! دیگه نیستم ! می فهمی معنی نبودن رو ؟
 من که هیچی تو این زندگی نمی بینم ! به پوچی رسیدم ! می خوام خودمو بکشم !

................

یه داد زدم سرش بعد هم زدم تو سرش  ، گفتم خاک بر سرت کنن ! همه ی این چیزایی رو که گفتی فقط فقط برای تو خلق شدن ! در انحصار تو ان ! دیوونه ! برو بمیر ! خل و چل ! از تیمارستان فرار کردی تو ؟ روانی !
این چیزایی رو که گفتی تازه گهواره ی تو هست ! بعد مرگ از این گهواره میای بیرون ! کدوم احمقی گفته بعد مرگ آدم تموم میشه ؟ تو از اون احمق تر که این چیزا رو باور کردی بدون دلیل !
اون بهم گفت : مگه حرف کسی که دکترای دانشگاههای فرنگ داره ، دیگه تحقیق می خواد ؟ اون همه ی حرفاش حساب شده ست ! حرف الکی که نمی زنه !
من که دیگه از اینهمه حماقتش اعصابم خورد شده بود ، چاقوی تو جیبم رو در آوردم و کردم تو شکمش !
اینه ی روبروم شکست !!!!!!

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 15:48  توسط usofi  | 
دبه ای به دستش گرفته بود و کنار جاده تکان می داد . عرق سردی به پیشانی اش نشسته بود .
گهگاهی سری به ماشین می زد و مظطرب تر از قبل به کنار جاده می آمد و دبه اش را برای تهیه ی مقداری بنزین تکان می داد .
گیج و سراسیمه جلو ماشینها دست تکان می داد ، ولی فایده نداشت .از این همه ماشین هیچ کدام توجهی هم به او نمی کرد .
نا امید شده بود . برگشت و درون ماشین نشست . نگاهی به عقب خود انداخت . زن با دهان چسب خورده اش داشت التماس می کرد .
مرد گفت حالا که نمی توانم با بنزین آتشت بزنم ، چالت می کنم ! و بعد ضربه ی محکمی به سر زن زد ...
یه دفه زری از خواب پرید . بدنش خیس شده بود . بلند فریاد زد : مامان زنگ بزن بگو نیان خواستگاری !
+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 13:33  توسط usofi  | 

به نام خدا

حـَ ... سـَ ... ن ، ن ... آقا بعدیش چیه؟
-ی عزیزم
-حسنی ک کجا یی
- بسه ، مرتضی تو بخون .
- آقا نمی تونیم ، انگشتمون زخم شده آقا !
-خوب فردا باید حتما بخونی ، وگرنه صفر می شی .
-چشم آقا
زیلیلینگ زیلیلینگ (زنگ تعطیلی مدرسه)
-خوب بچه ها امروز که رفتین خونه ، خوب درساتون رو بخونید که فردا از هرکی درس پرسیدم ، بلد باشه . موفق باشید .
...
معلم :آقای مدیر خداحافظ !
مدیر : من دارم می رم ، می خواین شما رو هم برسونم ؟
- نه خودم می رم . دستتون درد نکنه .
و باز باید همان مسیر همیشگی را طی می کرد . کوچه ها آشنا بودند . به غیر از آن کوچه ی باریک که برای گاز کشی کف آن را کنده بودند ، بقیه ی مسیر آسان بود ...
در کنار خیابان :

پسر ۱ : نگا کنید ! آقا رو ! بازم پیداش شد !
پسر ۲ : مثل اینکه آدم بشو نیست !
-حالا آدمش می کنم !
-چجوری ؟
-فقط نگا کن !
...
پسر : سلام . ببخشید ، اجازه می دید ردتون کنم ؟
معلم : دستت درد نکنه ، باعث زحمت می شه !
-چه زحمتی ؟ وظیفمونه .
-خدا خیرت بده !
-بیاین دست منو بگیرید تا باهم رد شیم .
-چشم پسرم .
پسر :(اون طرف بلوار ، وسط خیابون ) یه سوالی داشتم اگه بی ادبی نباشه !
-بفرماییید !
-یعنی تو خجالت نمی کشی هر روز میای اینجا و مردم رو تو زحمت میندازی ؟ حالا اینجا وسط خیابون بمون تا آدم بشی !
-کجا رفتی پسر ؟ من چجوری برم اون طرف ؟
-دیگه مشکل خودته !
لحظه ای گذشت و صدای جیغ ترمز ماشینی سکوت خیابان را شکست ...
بدوین بیاین ! بچه ی مردم رو کشت !
- خاک بر سرم شد ! خودش پرید جلوی ماشین !
زنگ بزنید آمبولانس ...
یکی از حضار به بغل دستیش : آقا چی شده ؟
-یه بچه داشت می رفت اون ور خیابون ماشین زدش !

نتیجه ی داستان تحقق یافتن این ضرب المثل است : چاه مکن بهر کسی ، اول خودت بعدا کسی !

صحنه ی تصادف !!!!

این هم اثر هنری از بنده

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 8:1  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن