پسرک دلش خیلی برای خدا تنگ شده بود . نمی دونست چی کار کنه .
مدتها بود که دلش می خواست بره مسجد ولی روش نمی شد ، از خدا خجالت می کشید . خیلی نا امید شده بود . فکر می کرد هیچ راه بازگشتی وجود نداره .
تا اینکه یه روزی چشش به یه چیزی افتاد . نوشته بود از رحمت خدا نا امید نشوید ، خداوند تمامی گناهان را می بخشد ...
اشک تو چشماش حلقه زد . هم داشت می خندید هم داشت گریه میکرد ! باز دوباره بعد از اون همه وقت حس کرد خدا خیلی دوسش داره ! دیگه تو پوستش نمی گنجید ! عاشق خدا شده بود .
تصمیم گرفت بره مسجد ! چون شنیده بود خدا دوست داره مسلمونا نماز رو تو مسجد و با جماعت بخونن .
نزدیک اذون یه آبی به صورت و دستاش زد و به اصطلاح وضو گرفت و راه افتاد طرف مسجد .
تو راه به خودش می گفت الان که رفتم اونجا چقدر خدا منو تحویل می گیره ، چقدر بهم خوش میگذره ! می خوام با خدام حرف بزنم ! اونم تو خونش ! چی از بالاتر ؟
هر چی به مسجد نزدیکتر می شد ،صدای اذون ، شوق تو دلش و اشک تو چشاش بیشتر می شد .
تا اینکه رسید به مسجد . با شوق به دیوارای مسجد نگاهی انداخت و یه بسم اللهی گفت و داخل مسجد شد ...
چند نفر چپ چپ بهش نگا کردن . یه جوونی که موهاش رو یه وری زده بود گفت نگا موهاش ، انگار برق گرفتتش ! و با دوستاش به پسرک خندیدند .
پسرک سرش رو انداخت پایین و دستی به موهاش کشید و رفت تو صف نماز نشست .
چند دقیقه گذشت ، یه کسی زد رو کولش . روشو برگردوند . یه پیرمردی با اخم بهش گفت : تو خجالت نمی کشی با این وضعت اومدی تو مسجد ؟ تازه اومدی صف اول هم نشستی ؟
پسرک گفت مگه چه اشکالی داره ؟
پیرمرد جلو همه گوششو گرفت و از صف نماز انداختش بیرون .
گریش گرفت . تو دلش به خدا گفت چه مهمون نواز خوبی هستی ! چقدر خوب آدمو تحویل می گیری ! دیگه دوست ندارم ! حالم هم ازت به هم می خوره ...
از مسجد رفت بیرون و دیگه هم پاش به مسجد باز نشد ...
.................................
تا کی می خوان این به قولا مذهبی ها (چون مذهبی های واقعی خیلی خوب و مهربونن) می خوان مسجدا و حسینیه ها رو ملک شخصیشون بدونن ؟
خدایا ! هر کسی داره به یه طریقی ما رو از تو جدا می کنه !
خدایا اگه قابل هدایتن هدایتشون کن ، اگه هم که نه ، از رو زمین ورشون دار که بد ترین آدما همینا هستن ...