تبليغاتX
سیاسفید
کی می شود که بیاید روزی که سیاسفید تبدیل به سفیدسفید شود ؟
سلام
چند سال پیش پانزده شعبان رفته بودیم یه جا جشن . چه جشن مفصلی هم بود. تو تالار !
میوه و شیرینی به وفور یافت می شد . کم کم موقع شام شد . چلو کباب و نوشابه ! از بس غذا زیاد بود که هر کس یه دو تا هم بر داشت با خودش برد . آخر سر حدود هفتاد هشتاد تا غذا باقی موند با کلی میوه و شیرینی .
خدا خیرشون بده ! گفتند بقیه ی غذا ها رو می بریم پایین شهر بین مستمندان تقسیم می کنیم .
رفتن و فرداش شنیدم که وقتی غذا رو برده بودن در خونه ها ، همشون خوشحال شده بودند .
تعریف می کردن که وقتی غذا رو بردیم دم د یکی از خونه ها ، مادره می گفت شما رو امام زمان فرستاده ! چند روزیه که میشه بگی غذانخوردیم ! امشب دیگه به امام زمان گفتم خودت غذای بچه هام رو برسون .
وقتی این ماجرا رو شنیدم ، حالم از خودم به هم خورد . از اینکه دیشب انقدر خوردم که داشتم می ترکیدم ، از خودم متنفر شدم . قول دادم از این به بعد به فکرشون باشم ...
ولی خیلی زود یادم رفت ..
الان تادوستم میگه ناهار نون و پنیر خوردیم ، غش می کنم از خنده ! مسخرش می کنم . اون هم میشکنه دلش . کم کم باورش میشه که واقا یه چیزی از بقیه کم داره . کم کم فکر می کنه که از من پایین تره !
منم باورم می شه که از اون بالا ترم ! حالا بهش زور میگم ! چه اشکالی داره ؟ ؟ ؟ ...
+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 14:12  توسط usofi  | 
با سلام به شما بینندگان عزیز که الان بیننده برنامه ... هستید . در این برنامه می خوایم نحوه ی طبخ غذای ... رو به شما آموزش بدیم .
دو عدد سیب زمینی متوسط ، گوشت ران بره دو کیلو ، زعفران یک گرم ، ... ، نمک و فلفل به میزان لازم . ( برآورد قیمت مواد اولیه : پانزده تا بیست هزار تومان !! )
خوب خانم ... منتظریم تا شما نحوه پخت این غذای خوشمزه رو آموزش بدید !
- بله ، چشم . اول سیب زمینی ها رو به صورت خلال در می آریم . بعد ماهی تابه رو روی حرارت می ذاریم و وقتی کمی گرم شد ، روغن زیتون رو درونش میریزیم .
حالا که روغن زیتون داغ شده ، سیب زمینی های خلال شده رو درونش میریزیم تا با روغن زیتون سرخ بشن ! وسطای کار کمی نمک و زعفران هم به اون اضافه می کنیم تا مزه ی خوبی بگیره !
حالا چهار پیمانه گلاب رو با زعفران باقی مانده می ذاریم روی حرارت و می زاریم انقدر حرارت ببینه تا مقدارش به یک پیمانه برسه !
- چرا خانم ... ؟ نمی شه همون اول یه پیمانه رو استفاده کنیم ؟
- می شه ولی چون گلاب زعفران جوش میاد ، غلیط می شه و برای تهیه ی سس طبخ گوشت !!! مناسب تره !
- آها !! خوب خانم ... تا شما مشغول طی این مراحل هستید ، یه سری به اتاق فرمان می زنیم و بر می گردیم .
دینگ داران دینگ دینگ داران دینگو دیرینگ دین ( همراه آهنگ داره تصویر چند تا غذای خوشمزه نمایش داده می شه !) ...
خوب برگشتیم به کنار خانم ... . خوب ادامه میدیم . بفرمایید خانم ... !
بله ! حالا گوشت ران بره رو ریشه ریشه می کنیم . بعد آروم توی سس هم می زنیم تا همه جای این گوشت به سس آغشته شه !
- بله مثل اینکه یکی از هموطنانمون پشت خط هستن ، بفرمایید ، الو ...
- الو ، سلام . یه خواهشی داشتم از شما .. ... می شه خواهش کنم ...
-بفرمایید !
- می شه خواهش کنم تو برنامتون غذاهای ساده تر رو آموزش بدید ؟ و از ظرفای ساده تر استفاده کنید ؟
-مجری : سکوت !
- آخه من سه تا بچه ی کوچیک دارم . وقتی برنامه ی شما رو می بینند ، می گن مامان چرا ما از این ظرفای خوشکل نداریم توش غذا بخوریم ؟ چرا ما هیچ وقت از این غذاهای خوشمزه نمی خوریم ؟ خسته شدیم از بس که نون و پنیر خوردیم و
مجری حرف زن رو قطع کرد و با پوزخند گفت باشه چشم ! از فردا غذاهای ساده تر رو آموزش می دیم !
فردا : سلام . امروز می خوایم طرز تهیه ی لازانیای ایتالیایی با سس مخصوص رو به شما آموزش بدیم ...
----------------
پا نوشته : از وقتی که کم کم نام مستضعف تبدیل شد به قشر کم در آمد ، خون دلها زیاد تر شد . دوباره تا حدودی شد مثل قبل از انقلاب که تبعیض همه جا رو پر کرده بود . چون نمی خوان پر در آمد باشن ، پس دیگه ربطی به ما نداره ! صدا و سیما مال ماست ، چون پول داریم ! روزنامه ها مال ماست ، چون پول داریم ! و از این قبیل چرت و پرت ها که من و شما هم به عنوان قانون قبولشون کردیم !
 
+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 11:1  توسط usofi  | 
تاریک بود و سرد .
هر دو از سرما به خود می لرزیدند . خیس خیس شده بودند . گرسنه و تنها روی نیمکت های پارک نشسته بودند . به هم چسبیده بودند و لباسهای کهنه شان را سخت به خود می فشردند . دستهای کوچک خود را بر روی صورت یخ زده شان گذاشته بودند .
چند دقیقه بعد برق پارک هم رفت . همه جا را تاریکی مطلق فرا گرفت . وحشتشان بیشتر شد . از تاریکی می ترسیدند .
گلوله های برف بر تن ضعیف و کوچکشان می نشست و گرمای بدنشان را می بلعید .
چند دقیقه بعد صدای شکسته شدن برف زیر پای رهگذری ، آنان را از حال خود بیرون آورد . خوب گوش می دادند تا شاید چیزی دستگیرشان شود . صدا همین طور نزدیک می شد و حسی شبیه امید همراه با ترس نیز در دل آن دو زنده می گردید . 
یکی از آن دو با صدایی لرزان و آرام گفت : کسی اینجا هست ؟ صدا قطع شده بود و هر لحظه ترسشان بیشتر می شد .
حس کردند چیزی به روی نیمکت پرید . چیزی نازک و نرم به روی پای مسعود فشار کوچکی وارد کرد ، مسعود دست خود را به طرفش دراز کرد و او را سخت در آغوش کشید و صورت خودش رو روی موهای گرم اون گذاشت .
بچه گربه ای بود که به آن دو پناه آورده بود !
علی به مسعود گفت چیه ؟ مسعود گفت : هیچی . علی باز گفت : گفتم چیه ؟ مسعود من و منی کرد و یواش گفت : بچه گربه ! علی گفت : بدش من ! مسعود ممانعت کرد . علی یه مشت زد به مسعود و اون رو ازش گرفت و محکم به خودش چسبوند . مسعود گفت بدش به من مال خودمه ! علی گفت خفه شو ! مسعود هم پای بچه گربه رو گرفت و کشید . علی هم دستای گربه رو  محکم گرفت و ول نکرد .
مسعود پای گربه رو می کشید و علی دست اونو ! هر دوتا شروع کردند به محکم تر کشیدن بچه گربه ! میو میو بچه گربه قطع شد و دوتاشون به عقب پرت شدند . پاهای بچه گربه تو دستای مسعود بود و دستای بچه گربه تو دستای علی !

آخی !! گربه ِ بیچاره !!!!

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 18:56  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن