سلام
چند سال پیش پانزده شعبان رفته بودیم یه جا جشن . چه جشن مفصلی هم بود. تو تالار !
میوه و شیرینی به وفور یافت می شد . کم کم موقع شام شد . چلو کباب و نوشابه !

از بس غذا زیاد بود که هر کس یه دو تا هم بر داشت با خودش برد . آخر سر حدود هفتاد هشتاد تا غذا باقی موند با کلی میوه و شیرینی .
خدا خیرشون بده ! گفتند بقیه ی غذا ها رو می بریم پایین شهر بین مستمندان تقسیم می کنیم .
رفتن و فرداش شنیدم که وقتی غذا رو برده بودن در خونه ها ، همشون خوشحال شده بودند .
تعریف می کردن که وقتی غذا رو بردیم دم د یکی از خونه ها ، مادره می گفت شما رو امام زمان فرستاده ! چند روزیه که میشه بگی غذانخوردیم ! امشب دیگه به امام زمان گفتم خودت غذای بچه هام رو برسون .

وقتی این ماجرا رو شنیدم ، حالم از خودم به هم خورد

. از اینکه دیشب انقدر خوردم که داشتم می ترکیدم ، از خودم متنفر شدم . قول دادم از این به بعد به فکرشون باشم ...
ولی خیلی زود یادم رفت ..
الان تادوستم میگه ناهار نون و پنیر خوردیم ، غش می کنم از خنده !

مسخرش می کنم . اون هم میشکنه دلش .

کم کم باورش میشه که واقا یه چیزی از بقیه کم داره . کم کم فکر می کنه که از من پایین تره !
منم باورم می شه که از اون بالا ترم ! حالا بهش زور میگم ! چه اشکالی داره ؟ ؟ ؟ ...