تبليغاتX
سیاسفید
کی می شود که بیاید روزی که سیاسفید تبدیل به سفیدسفید شود ؟
با سلام

مدتی بود زده بودیم تو خط  زنده های افقی یا به عبارت خودمونی ، شهدا !
دوست خوبم سعید تذکر دادن یه کم از زنده های عمودی بگو . گفتم بذار اول تاریخ این انقلاب رو به صورت صلیث ( یا سلیس یا ثلیس یا هر چیزی که هست) بازگو کنم ، اونوقت چشم ! از زنده های عمودی هم می گم . زنده های عمودی مال آخر این تاریخه که اسمش میشه

روزی بود و روزگاری بود . مردمی در کشوری به نام ایران زندگی می گذراندند . یک دفعه به کلشان زد شاهشان را از کشور بیرون کنند و یک آخوند را رهبر خود کنند . کله شان از حرفهای این آخوند باد کرده بود و به اصطلاح خودمان چشم و گوش بسته شدند . اول کار اسرائیل که دوست مردم ایران بود ُ با کارهایی که بلد بود یک رئیس جمهور برای آنها آماده کرد که شاید مردم بفهمند بازیچه ی دست آخوندها شده اند . مردم که کلشان زیادی باد داشت ، خیر خواهشان را از کشور بیرون انداختند . دوستان ملت ایران ( آمریکا و اسرائیل و انگلیس و... ) که نمی توانستند ببینند که مردم با دست خودشان دارند خودشان را بدبخت می کنند ، توان خود را گذاشتند و توانستد گروهی را آگاه کنند . برای اینکه این مردم بتوانند هم میهنانشان را از چنگ آخوندها بیرون بکشند ، از دوستان ملت اسلحه و نارنجک گرفتند و برای اصلاح امور دست به کار شدند .  اما آنها خبر نداشتند که عده ای از کله بادی ها که خیلی زیاد کله شان باد داشت ، رفته اند در سپاه و سپاهی شده اند و با زور اسلحه ، مانع از خارج شدن باد کله ها می شوند . این گروهها نیز نتوانستند باد کله ی این مردم را در بیاورند .

مردم که کله هایشان باد کرده بود و در پی آن ، همه چیز را یک جور دیگر می دیدند ، سفارت کشور آمریکا ( همان کشور ایراندوست ) را اشغال کردند و سفیر های بدبختش را به گروگان گرفتند . آمریکا که بسیار مردم دوست بود ، برای اینکه کسی از مردم صدمه نبیند ، از بیابان آمد ولی خبر نداشت در این کشور ، به غیر از آدمها ، کله ی باد نیز باد کرده است !

مردم دنیا که دیدند مردم ایران به زیر دست استثمار آخوندی رفته اند ، متحد شدند تا این نظام دیکتاتوری را در هم بشکنند و مردم را نجات دهند . در این میان صدام که بسیار مرد عزیز و نازی بود و دلش برای مردم ایران می سوخت بلند شد و گفت که من می خواهم بزرگترین کمک را به مردم ایران بکنم ( ان شا الله خدا قبول کند ! ) . بیایید و از خاک کشور من به این حکومت فاسد آخوندی بتازید ...

ادامه ی این تاریخ روشنگر ایران ( که اصلش قسمت دومشه ! ) ، در پست بعدی . فقط یه شرط داره ! خودتون نظر بدید و دست بقیه رو بگیرید بیان بخونن و نظر بدن . قسمت دوم رو وقتی می نویسم که نظرا بیشتر از بیست تا شده باشه !

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 16:30  توسط usofi  | 

کجایید ای شهیدان خدایی    سبک بالان دشت کربلایی      


بمردم بس که این اشعـــــــار  خواندم              چـــــرا پس مــا  هنـــوز  اینجـــــا  بماندیم
نمی دانم که فرق ما با شما چـیست              ولی دانم  که  ما  درجـــــــــــــنــگ ماندیم
شـما  رفتیـد و مــا مـاندیـم  و  ماندیم              مثال  شمـــــــــــــع   آب گشتیم و ماندیم
بســــــــــــــی آتش   گره ها باز بنمود              ولی بستیم و باز ، در جــــــــــــا   بماندیم
شـما رفتـید و ما ماندیم با عشــــــــق              که عشق است  ماندن  و ما هم بماندیم
نـگویم  من  که  می  خواهم  شهادت              به بود ماندن در این عصر ، پس ما ماندیم


من و تو روزی کنار هم بودیم . تو رفتی و ماندیم ...


معر از : usofi 

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 16:11  توسط usofi  | 

با سلام . عناصر این داستان خیالی می باشند .


در زمان ملک شاه که انصافا پادشاه خردمند و محبوبی بود ، شخصی به نام تازک ، که به تازک خان ملقب بود ، حاکم خطه ی سلیمان شهر بود . مردی بود منصف و درست کار که به احوال مردم خوش می رسید و به حال ضعفا ترحم داشت .
چند سالی گذشت و از قضای روزگار شراب خور شد و در پی آن ظالم و سختگیر . هر چه می گذشت عیاش تر می شد و مالیات را بر مردم فزونی می داشت تا خوش تر بگذراند . مردم که سخت از او به خشم آمده بودند ، به ملک شاه نامه ای نوشتند و احوال تازک خان برای وی شرح دادند .
ملک خان تا خبر از شکم بارگی و ظلم او بر مردم شنید ، دستور داد تا وی را از حکومت بر کنار کردند و بر پشت خر بنشاندند و در کوچه ها آفتابه به گردن می گردانیدند تا عبرت سایرین شود .
تازک خان که احوال خود این چنین دید ، رو به مردم کرد و گفت :

          من زمانی فرّ و جاهی بر سرم بود                نان  ناحق   خاک عالم   بر  سرم کرد
          یک زمانی   رعیتم  بودید   هر یک                یک شکم ، جامه ی ننگی بر تنم کرد
                                              ...............................
      گویمت من با خودت  هر جا که هستی           نکن کاری که گویندت   تو  پستی
      به حق خود ، تو راضی باش ای دوست           که گر راضی بباشی شاد هستی


به قلم : م.یوسفی نژاد
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 15:31  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن