فقط یک دقیقه سکوت...
بعد ...
یک دقیقه خنده از ته دل ...
اینها چیزهای هستند که تبدیل به آرزوهایم شده اند ...
یادش بخیر کودکی !
من یه آدمیم خیلی خل و چل ! بی مغز و کلا بی عقل !
بگذار بگویم درد خود را شاید که طبیبی بشه پیدا
خاک بر سرم کنن ! چرا ؟ برای این بی شعورم ! بی شعوری ؟ بله ! بی شعورم ! از بس که من خاک بر سرم ! خاک بر سری ؟ بله ، اه ! چقدر سوال می کنی ! یه کم گوش کن !
چرا انقدر کارام بی فکره ؟ نمی دونم ! البته میدونم ! خیلی خوبم می دونم !
می دونم کارام چرا تعقل توش نیست ! خاک بر سرم کنن !
دیوانه نیستم ! زنجیری هم نیستم ! اینها علت است ...
اگه دیوانه بودم ، دیوانه ی حسین بودم که دیگه کاری نمی کردم که ...
اگه زنجیری بودم ، قفل شده بودم به حسین که ...
خدااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
------------------------------------------
می گم ، هفتاد و دو روز تا محرم مونده ! می خوام اگه بذارم و بذاره این شیطون لعین و بذاره این دنیا و بذاره این نفسم و بذارن این آمریکا و اسرائیل و بذارن خیابون گردا و بذاره این دمپایی و بذاره این کیبورد و ... ، تا محرم یه کمی از درجه ی حیوانیتم کم بشه ! یه کم برم تو خودم ، مواظب خودم باشم . کی میدونه ! شاید همین فردا افتادم مردم ! اونوقت دیگه بهونه دارم که من داشتم خوب می شدم ، شما نذاشتید ! بعد دیگه نمی تونن کاریم کنن ! ![]()
-----------------------------------------
الان اعصابم از دست خودم به شدت خورده و این چیزا رو هم برای این نوشتم که یه کم خالی بشم و یه کم هم امیدوار ( البته من که از خدا نا امید نمی شم ! همیشه کاسم در خونشه
)
تو نظراتتون اگه یه کم فهش ( تمیز و انسانی !) بدید ممنون می شم ! میزان فهش خونم کم شده ! ![]()
----------------------------------------
پستای قبلیم ( تو آرشیو موضوع بندی شده ) خیلی قشنگ تر از این پستن ! یه سر بزنید !
راستی مشغول ذمبه ای ! اگه برای هر مطلبی که می خونی نظر ندی ![]()
یه روز یه نفر وبلاگی داشت به نام سیاسفید ، وبلاگش بسیار مزخرف بود
ولی اون هر روز آپش می کرد
. تا اینکه یه روز خانوادش تصمیم گرفتن ممنوع الکامپیوترش کنن
!!!!
اونا بهش گفتن امسال سال سرنوشت سازیه برات ! باید درس بخونی !
اونم که داشت حسابی درسشو می خوند ، گفت من دارم درسمو می خونم ! چه اشکالی داره روزی چند خط بریزم توی این وبلاگ ؟ ...
بالاخره ، تصمیم به این شد تا دو هفته بگذره ، بعد اگه وضعیت درسیش خوب بود ، برگرده تو وب
، وگرنه
...
...........................
خوب تا دو هفته ی آینده که ان شاالله بر میگردم ، از همتون التماس دعا دارم ! ![]()
بعد دو هفته نظراتون رو می خونما
...
راستی ! تو این مدت پستای قبلیمو بخونید ![]()
یا علی![]()
این داستان زندگی منه ، شاید داستان زندگی شما هم باشه !
بله یه روزی من به دنیا اومدم . یه روزی بزرگ می شم . یه روزی هم میمیرم !
کل زندگی همینه ! چی ازش گیرت میاد ؟ جز استفاده از چیزایی که اصلا ارزش استفاده رو ندارن ؟ اصلا فکرش رو بکن ، اگه چند کیلو متر از زمین بریم بال ، دیده می شیم ؟ یه ذره بالاتر خونه هامون هم دیده میشه ؟ اصلا کره ی زمین تو منظومه شمسی دیده میشه ؟ یا اصلا منظومه شمسی توی کهکشان راه شیری به حساب میاد و اونم تو منظومه ی کهکشانی ...
سر گیجه گرفتم ! من کیم که ارزش زندگی کردن تو این عظمت رو داشته باشم ؟ زندگی خیلی پوچه ! من باشم یا نباشم چه تاثیری روی جهان داره ؟ من این کار رو کنم یا نکنم چه تاثیری بر این عظمت مخوف داره ؟ من که بمیرم دیگه تموم میشم ! دیگه نیستم ! می فهمی معنی نبودن رو ؟
من که هیچی تو این زندگی نمی بینم ! به پوچی رسیدم ! می خوام خودمو بکشم !
................
یه داد زدم سرش بعد هم زدم تو سرش
، گفتم خاک بر سرت کنن ! همه ی این چیزایی رو که گفتی فقط فقط برای تو خلق شدن ! در انحصار تو ان ! دیوونه ! برو بمیر ! خل و چل ! از تیمارستان فرار کردی تو ؟ روانی !
این چیزایی رو که گفتی تازه گهواره ی تو هست ! بعد مرگ از این گهواره میای بیرون ! کدوم احمقی گفته بعد مرگ آدم تموم میشه ؟ تو از اون احمق تر که این چیزا رو باور کردی بدون دلیل !
اون بهم گفت : مگه حرف کسی که دکترای دانشگاههای فرنگ داره ، دیگه تحقیق می خواد ؟ اون همه ی حرفاش حساب شده ست ! حرف الکی که نمی زنه !
من که دیگه از اینهمه حماقتش اعصابم خورد شده بود ، چاقوی تو جیبم رو در آوردم و کردم تو شکمش !
اینه ی روبروم شکست !!!!!!![]()
گفت چه نگاه معصومانه ای به من بخشیده ای با پرده های حجابت
گفت تو یکی از همگانی
گفت چه شود اگر پرده ها کنار روند؟
گفت مساویند همه
گفت پس بردار پرده ها را
گفت شرمساری و خجالت بندگان را دوست ندارم
گفت چه مهربانی ، پس نگه دار پرده ها را تا روز حساب
گفت اگر چنین کنم بندگانم در بهشت با چه رویی به هم نگاه کنند ؟
گفت پس نگه دار حجاب را ، به غیر از خودش و من و تو
گفت نگذارم بی پردگی بین بنده ام و تو ، که اگر چنین نکنم ، بنده ام روی ملاقات تو را در بهشت ندارد
گفت بزرگوار است خدای سبحان ، بنده ی عاصی را چه کار خواهی کرد در دنیای واپسین ؟
گفت عصیانهایش را از یادش ببرم ، که اگر چنین نکنم در بهشت روی صحبت مرا ندارد ، در حالی که من بسیار مشتاق اویم ...
.........................
خواهش می کنم یه بار دیگه متن رو بخون و بگو ازش چه چیزایی نتیجه گرفتی . بدون توجه به نظرات دیگران ، نظر خودتو بنویس .
بدونیم خدا خیلی خاطرمون رو می خواد
. آ خدا ! خیلی دوست دارم ![]()
![]()
آنها رفتند و پاپیون را گذاشتند در جیب من .
پس کی نوبت من می شود می خواهم بروم .
جنگ جنگ بود ، تیر بود و سینه های چاک چاک ...
راه باز بود و هر که به زمین می افتاد می رسید به یار ...
امروز هم جنگ است . جنگی که با یرهایش انسان به زمین می افتد .
ولی یک تفاوت از زمین تا آسمون وجود دارد ! امروز هر که بر زمین بیفتد ، از یار دور شده است ...
بگذار بگویم بی معرفتی ! رفتی و من فراموش شدم ! شدی خوب و تاج سر عالم و من شدم بی سر و پا !
ولی یک چیز درست نیست ! وقتی می گذاشتمت در قبر ، در جیبت به جای پاپیون ، پلاک بود ...
امروز پلاک کم یاب است و آن روزها پاپیون ...
این را بدان که من تو با م مقایسه نمی شویم ! اگر پلاکی پیدا کنم ، مطمئن باش به گرد پایم هم نخواهی رسید ...
به گوش اندرم خوانی که داخل شو به مهمانی ، ولی یه گوشم دره یه گوش دیگم دروازه
!
ماموران حکومتت را گماشته ای به تقسیم سهام عدالت دولت یار ، نمی خوام مگه زوره
؟
گفته ای بخوان مرا تا اجابت کنم تو را ، ولی هر چی صدات می زنم و دعا
می کنم تو بانک برنده نمی شم
!
شنیده ام که بگفتی که گر عاصیان درگهم از فزونی محبت من به خودشان مطلع می شدند ، جان را در دم به دست جناب ازرائیل تقدیم می داشتند ، پس هر چی گناه کنم بازم دوستم داری
؟ آخ جون ! ( ولی در دیزی بازه ، حیای گربه کجا رفته ؟ )
............
مخلصتیم اوس کریم
! دمت گرم ! خداییش عجب خدایی داریما ! الکی الکی فکر می کنیم خدا میر غضبه ! بابا خدا مهربون ترینه ! باید خجالت و این حرفا رو بذاریم کنار ، یه کم خودمونو لوس کنیم براش
! خدا خیلی خاطرمونو می خواد به خدا ! پیشش هممون یکی هستیم ! از من جوجه تیغی بگیر تا روحانی ها و ...
خدا که دل نداره تا بشکنه ، یه کسایی رو گذاشته که مثل خودش خیلی مهربونن
! الان نماینده ی خدا کیه ؟ امام زمان (عج)
! انقدر دوستمون داره که خدا می دونه ! ولی دلش خیلی نازکه ! مواظب باشیم یه وقت دل اونو نشکونیم ! اگه هم شکوندیم دلشو ، با یه ببخشید درست میشه ...
با اون چشای سردش نگا می کرد تو کوچه
تا ببینه عروسک ، بمبه یا یک کلوچه
میون اون همه مرد یه مرد پیدا نمیشه
هی میزنن تو سرش با خنجر و با تیشه
صد تا از اون نامردا می زدن اون یه مرد رو
تا اینکه اون میفتاد شروع می کرد سفر رو
من با همین دو چشمم دیدم که اون پر کشید
حجابی بود بینشون گلوله اون رو درید
خدا بین خودش و دوستاش پرده ای جا نذاشته
هرکی باهاش رفیق شد اون پرده رو برداشته
اگر کسی بشنوه فریاد یک مسلمون
اگر کمک نکنه نیست دیگه یک مسلمون
برادرامون اونجا کمک کمک سردادن
تقصیر تو و منه که گل پرپر دادن
چرا تو راه نمیری ؟ از بس که من خستمه
راهه برا فلسطن کمر منو رو میشکنه!
اگر برم تو آفتاب قیافه ام زشت میشه
پوستم میشه خشک خشک درست مثل خشت میشه
زر کفشم میریزه ته کفشام ساب میره
خسته میشم الکی صدام با داد ساب میره
بهش میگم تاسف بس که که نامرد شدی
مثل یه تیکه ی یخ بی احساس و سرد شدی
تو فلسطین یه چشمی می خواد تورو ببینه
که اومدی خیابون حضورتو ببینه
با این دلش خوش شده که بعضی هم تو جهان
دوست ندارن بمیره پاک بشه از رو جهان
وظیفه است رفیقم که دلشو شاد کنیم
به همراه دل اون دل مولا رو شاد کنیم
----------
نظرتون چیه ؟ ![]()