تبليغاتX
سیاسفید
کی می شود که بیاید روزی که سیاسفید تبدیل به سفیدسفید شود ؟
دبه ای به دستش گرفته بود و کنار جاده تکان می داد . عرق سردی به پیشانی اش نشسته بود .
گهگاهی سری به ماشین می زد و مظطرب تر از قبل به کنار جاده می آمد و دبه اش را برای تهیه ی مقداری بنزین تکان می داد .
گیج و سراسیمه جلو ماشینها دست تکان می داد ، ولی فایده نداشت .از این همه ماشین هیچ کدام توجهی هم به او نمی کرد .
نا امید شده بود . برگشت و درون ماشین نشست . نگاهی به عقب خود انداخت . زن با دهان چسب خورده اش داشت التماس می کرد .
مرد گفت حالا که نمی توانم با بنزین آتشت بزنم ، چالت می کنم ! و بعد ضربه ی محکمی به سر زن زد ...
یه دفه زری از خواب پرید . بدنش خیس شده بود . بلند فریاد زد : مامان زنگ بزن بگو نیان خواستگاری !
+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 13:33  توسط usofi  | 
تاریک بود و سرد .
هر دو از سرما به خود می لرزیدند . خیس خیس شده بودند . گرسنه و تنها روی نیمکت های پارک نشسته بودند . به هم چسبیده بودند و لباسهای کهنه شان را سخت به خود می فشردند . دستهای کوچک خود را بر روی صورت یخ زده شان گذاشته بودند .
چند دقیقه بعد برق پارک هم رفت . همه جا را تاریکی مطلق فرا گرفت . وحشتشان بیشتر شد . از تاریکی می ترسیدند .
گلوله های برف بر تن ضعیف و کوچکشان می نشست و گرمای بدنشان را می بلعید .
چند دقیقه بعد صدای شکسته شدن برف زیر پای رهگذری ، آنان را از حال خود بیرون آورد . خوب گوش می دادند تا شاید چیزی دستگیرشان شود . صدا همین طور نزدیک می شد و حسی شبیه امید همراه با ترس نیز در دل آن دو زنده می گردید . 
یکی از آن دو با صدایی لرزان و آرام گفت : کسی اینجا هست ؟ صدا قطع شده بود و هر لحظه ترسشان بیشتر می شد .
حس کردند چیزی به روی نیمکت پرید . چیزی نازک و نرم به روی پای مسعود فشار کوچکی وارد کرد ، مسعود دست خود را به طرفش دراز کرد و او را سخت در آغوش کشید و صورت خودش رو روی موهای گرم اون گذاشت .
بچه گربه ای بود که به آن دو پناه آورده بود !
علی به مسعود گفت چیه ؟ مسعود گفت : هیچی . علی باز گفت : گفتم چیه ؟ مسعود من و منی کرد و یواش گفت : بچه گربه ! علی گفت : بدش من ! مسعود ممانعت کرد . علی یه مشت زد به مسعود و اون رو ازش گرفت و محکم به خودش چسبوند . مسعود گفت بدش به من مال خودمه ! علی گفت خفه شو ! مسعود هم پای بچه گربه رو گرفت و کشید . علی هم دستای گربه رو  محکم گرفت و ول نکرد .
مسعود پای گربه رو می کشید و علی دست اونو ! هر دوتا شروع کردند به محکم تر کشیدن بچه گربه ! میو میو بچه گربه قطع شد و دوتاشون به عقب پرت شدند . پاهای بچه گربه تو دستای مسعود بود و دستای بچه گربه تو دستای علی !

آخی !! گربه ِ بیچاره !!!!

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 18:56  توسط usofi  | 

به نام خدا

حـَ ... سـَ ... ن ، ن ... آقا بعدیش چیه؟
-ی عزیزم
-حسنی ک کجا یی
- بسه ، مرتضی تو بخون .
- آقا نمی تونیم ، انگشتمون زخم شده آقا !
-خوب فردا باید حتما بخونی ، وگرنه صفر می شی .
-چشم آقا
زیلیلینگ زیلیلینگ (زنگ تعطیلی مدرسه)
-خوب بچه ها امروز که رفتین خونه ، خوب درساتون رو بخونید که فردا از هرکی درس پرسیدم ، بلد باشه . موفق باشید .
...
معلم :آقای مدیر خداحافظ !
مدیر : من دارم می رم ، می خواین شما رو هم برسونم ؟
- نه خودم می رم . دستتون درد نکنه .
و باز باید همان مسیر همیشگی را طی می کرد . کوچه ها آشنا بودند . به غیر از آن کوچه ی باریک که برای گاز کشی کف آن را کنده بودند ، بقیه ی مسیر آسان بود ...
در کنار خیابان :

پسر ۱ : نگا کنید ! آقا رو ! بازم پیداش شد !
پسر ۲ : مثل اینکه آدم بشو نیست !
-حالا آدمش می کنم !
-چجوری ؟
-فقط نگا کن !
...
پسر : سلام . ببخشید ، اجازه می دید ردتون کنم ؟
معلم : دستت درد نکنه ، باعث زحمت می شه !
-چه زحمتی ؟ وظیفمونه .
-خدا خیرت بده !
-بیاین دست منو بگیرید تا باهم رد شیم .
-چشم پسرم .
پسر :(اون طرف بلوار ، وسط خیابون ) یه سوالی داشتم اگه بی ادبی نباشه !
-بفرماییید !
-یعنی تو خجالت نمی کشی هر روز میای اینجا و مردم رو تو زحمت میندازی ؟ حالا اینجا وسط خیابون بمون تا آدم بشی !
-کجا رفتی پسر ؟ من چجوری برم اون طرف ؟
-دیگه مشکل خودته !
لحظه ای گذشت و صدای جیغ ترمز ماشینی سکوت خیابان را شکست ...
بدوین بیاین ! بچه ی مردم رو کشت !
- خاک بر سرم شد ! خودش پرید جلوی ماشین !
زنگ بزنید آمبولانس ...
یکی از حضار به بغل دستیش : آقا چی شده ؟
-یه بچه داشت می رفت اون ور خیابون ماشین زدش !

نتیجه ی داستان تحقق یافتن این ضرب المثل است : چاه مکن بهر کسی ، اول خودت بعدا کسی !

صحنه ی تصادف !!!!

این هم اثر هنری از بنده

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 8:1  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن