تبليغاتX
سیاسفید
همه می گویند که سیاهی و سفیدی مخالف اند ، غافل از اینکه هر کدام بدون دیگری معنایی ندارند ...

به نام آن اصل الاصول

هیچ چیز مانند دوگانگی انسان را تحت فشار قرار نمی دهد . فشاری آنچنان سخت که بعضی ها تاب تحمل آن را از دست می دهند . منظور از دوگانگی ، دوگانگی در اعتقادات است که چند گانگی را هم در بر دارد .

سرمنشاء هر رفتاری که از آدمی سر می زند ، اعتقادات و خواستگاه های اوست . برای همین است که در شرایط  مساوی ، هر انسانی رفتاری خاص را از خود بروز می دهد و به همین جهت است که قوانین روان شناسی را هیچ گاه قانون در نظر نمی گیرند . زیرا این قوانین فقط در مورد کسانی صدق می کند که به مدل آزماش روان شناس بسیار نزدیک باشند . برای همین است که روان شناسان به روان شناسی منطقه ای روی آورده اند . چون مردم هر خطه ، تقریبا مشترکات بیشتری با یکدیگر دارند و مکان جغرافیایی به طور مستقیم بر افراد تاثیر گذار است . مثلا اگر کسانی از ایران به چین مهاجرت کنند و نسل خود را از آمیزش با غیر خود پاک نگه دارند ، پس از چند نسل ، حتی ظاهر جسمی شان نیز شبیه مردم آن منطقه می شود .

تنها قوانینی توانسته اند نام قانون را به خود بچسبانند که بر فطرت آدمی منطبق باشند . در اینجا لازم است تعریفی از فطرت ارئه دهیم . فطرت آن اطلاعاتی است که نا خود آگاه در ضمیر افراد ثبت است و کم و زیاد نمی شود . در اعتقاد خدا باوران ، خداوند هر موجودی را با فطرت خاص خودش می آفریند . در اعتقاد تکامل گرایان ،فطرت در طول تکامل نوع ، بر حسب نیاز هایش به وجود می آید . مثلا فرض کنید که یک کودک تا به حال آب ندیده و آب نخورده باشد . اگر او را با یک لیوان آب تنها بگذاریم و او تشنه شود ، حتما آب می خورد . چون او می داند که آب تشنگی اش را برطرف می کند . یا اگر یک پسر و دختر را بدون ارتباط با هیچ موجودی جدای از هم پرورش دهیم و در سن بلوغ آنان را با هم رو برو کنیم ، پس از مدت کوتاهی با هم آمیزش می کنند . چون راه بر طرف شدن نیازشان را می دانند ولی آنها نمی دانند که از کجا می دانند .

حال برای نمونه قانون بالا را مورد بررسی قرار می دهیم . "هر کسی اگر با جنس مخالف خود بر خورد کرد ، میل به ارتباط در او به وجود می آید " . این قانون تنها در صورتی نقض می شود که فطرت آدمی تغییر کند یا تصادم فطرتی در او به وجود بیاید . مثلا اگر رو بروی یک پسر ، زیباترین و خوش اندام ترین دختر جهان را قرار دهند اما به او بگویند که او یک بیماری کشنده و درد آور قابل انتقال از طریق تماس جنسی دارد ، او شاید از ظاهر دختر لذت ببرد ، اما هیچ گاه به فکر آمیزش با او نمی افتد . چون در فطرت او حس زنده ماندن از حس لذت جنسی برتر است و در جنگ این دو نیرو ، طرف قوی تر پیروز می شود مگر اینکه ضعیف شود .

حال به بحث اولمان بر می گردیم . فهمیدیم که انسان به دوگانگی و چندگانگی نمی رسد مگر اینکه یک طرف دعوا اعتقادات او باشد ، و قوی ترین اعتقادات فطرت است .

حال اگر کسی بر خلاف فطرت خود کاری را انجام دهد ، به نظر شما چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ بله . دچار خود فرو ریختگی می شود . این امر گاهی به سرعت و گاهی کند پیش می رود . (البته این امر در مورد فطریات قوی صدق می کند و فطریات ضعیف پوشاندنی هستند . مثلا می توانیم یک پتویی روی آنها بیندازیم تا سر و صدا نکنند !)

یکی از فطریات قوی بشر (اگر قوی ترین نباشد) ، دین است . انسان در هر لحظه ، می تواند هزاران تصمیم بگیرد . اما فقط می تواند یک تصمیم را عملی کند و یک کار انجام دهد . انسان نیاز دارد مطمئن شود این تصمیمی که گرفت ، بهترین تصمیم بوده است . و این نیاز او را فقط دین برطرف می کند . حال باید بدانیم دین چیست ؟

دین به عبارت ساده یک سری برنامه و دستور العمل از پیش تعیین شده است که تعیین می کند اگر در شرایطی قرار گرفتی ، چه عکس العملی نشان بدهی .

تا اینجا فهمیدیم که انسان فطرتا به دین نیاز دارد ، پس حتما برای داشتن یک زندگی شاد و خوب باید به یک دین معتقد باشد . حال سوالی که مطرح می شود این است : " من در شرایط الف قرار دارم . دین شماره یک به من می گوید عمل جیم را انجام بده و دین شماره دو به انجام عمل دال دستور می دهد . من باید کدام یک از عمل های جیم و دال را انجام دهم ؟ از کجا بدانم کدام راه درست است ؟ "

همان طور که می بینید ، صرف دین داشتن به نیاز فطری انسان پاسخ نمی دهد . انسان باید از دینش مطمئن شود . نیاز اصلی انسان اطمینان است . انسان اگر به دینش اطمینان داشته باشد ، حتی حاضر است جانش را که مهمترین مسئله ی اوست فدا کند .

اصل اطمینان بخش به آدمی ، طرز تفکر او نسبت به جهان هستی است . این امر را به جهان بینی تعبیر کرده اند . یعنی هرکس تعبیری از جهان دارد و باید به دنبال جهان بینی خاص خودش برود . و کسی به جهان بینی نمی رسد مگر با تفکر ، مشاهده و تحقیق . هر کس دارای جهان بینی کاملی گشت ، به یک سری اصول دست پیدا می کند . البته این کار خیلی هم سخت نیست چون این اصول هم از فطریات بشر است ، البته فطریات مخفی . یعنی در طول دوره ی تفکر جهان بینی ، انسان به چیزهایی می رسد که می توانند نقاط خالی وجودش را پر سازند . یعنی همان اصول . بعد از پیدا کردن اصول و مطمئن شدن از آنها ، انسان یا باید خودش یک دین جدید برای خودش بسازد یا در میان ادیان بگردد و دینی را که دارای اصولی است که او به آنها رسیده انتخاب کند و یا کار دوم را انجام دهد به اضافه ی این که خودش آن دین را برای خودش شخصی سازی کند .

از آنجا که همه ی انسانها دارای یک فطرت مشترک اند ، اگر از طریق درست که طریق فطرت است جلو بروند به یک اصول مشترک می رسند . و تنها یک دین می تواند باشد که فقط همین اصول را دارا باشد .

اگر خدا بخواهد و زنده باشم ، ادامه ی بحث را در پست های آینده ارائه خواهم داد . از اینکه وقت خود را صرف خواندن این نوشته کردید ، بسیار سپاسگذارم .

خوشحال می شوم اگر سوالی برایتان مطرح شده است بپرسید . اگر اطلاع داشتم پاسخ می دهم و اگر نه ، تحقیق می کنم تا جواب شما عزیزان را بدهم .

هر چیزی دلیل می خواهد جز خوشحالی و لبخند ، خوش باشید .

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت 1:56  توسط usofi  | 
به نام آن وجود مطلق ...

بیا . اینجا هم می نویسم تا نگی نگفتی :
دوست دارم عشق من !

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/08ساعت 2:55  توسط usofi  | 
به نام آن حقیقت مرموز ...

با سلام .
کل پست های قبلیم رو پاک کردم . به عبارتی این می شه اولین پستم . من تونستم بدون اینکه کسی بتونه پستای قبلیم رو برگردونه اونا رو پاک کنم و باز بنویسم .
..................................
" ما همه در یک سفریم ."
" زندگی یک سفر بی بازگشت است ... "
" عرفا در سفر بی انتهایی گام نهاده اند ... "

کل عالم این جور به نظر می آید که در یک سیر و سفر به سر می برد . موجودیت ماده به حرکت بستگی دارد . یعنی اگر حرکت نباشد ، ماده هم نیست . سکون برابر است با عدم . حرکت یعنی تغییر آن به آن . هیچ چیزی را نمی توانیم پیدا کنیم که تغییر آن به آن نکند . و تغییر در یک دامنه ، بی نهایت است . پس زمان بی نهایت است . دامنه ی یک ثانیه ، یک زمان بی نهایت است . وقتی در خود ماده هم نگاه کنیم ، محدوده ای نمی بینیم . چون بی نهایت است . حتی یک جزء زیر اتمی هم بی نهایت است .
چرا انسان به جای اینکه به زندگی اش برسد و فکر خودش را مشغول امور زیستی خودش بکند ، باید به این امور فکر کند ؟ اصلا چرا این افکار به ذهن بشر می رسد ؟ چرا عالی ترین سطح فکر بشری ، در مسائلی خلاصه می شود که ظاهرا هیچ ربطی به زندگی اش ندارد ؟
چرا فکر انسان می تواند حتی باعث مرگش شود ؟
انسان هر چه بگردد و بنیاد سوال های بشر را بررسی کند ، در آخر به سه سوال بر می خورد :
از کجا آمده ام ؟ در کجا هستم ؟ به کجا خواهم رفت ؟ و تمام این سوالات در سوال ساده ی "من کیستم" خلاصه می شود .
چرا کسی که از تمامی لذات دنیا برخوردار است ، به دست خودش به زندگی اش خاتمه می دهد ؟ چون به پوچی رسیده است . و چرا کسی که هیچ از دنیا ندارد و تمام زندگی اش در رنج و مشقت می گذرد ، روز به روز به زندگی امید وار تر می شود ؟ چون به بی نهایت رسیده است .
هیچ چیز جز بی نهایت ، عطش آدمی را برطرف نمی سازد . و هیچ چیز مثل آن ، آدمی را تشنه نمی کند .
همه ی ما در همه چیز ، دنبال بی نهایت می گردیم . وقتی ما دوست داریم بیشتر داشته باشیم ، یا بیشتر بمانیم ، این بی نهایت طلبی است . چون بیشتر خواهی تا بی نهایت ادامه دارد .
هر چیزی نهایتی دارد جز عشق . انسان عاشق بی نهایت است . عاشق در بی نهایت خویش به پوچی می رسد . همه چیز انسان زندگی اوست . جان ، ارزان ترین بهای عشق است .
عشق کیست ؟ عشق چیست ؟ چگونه به آن خواهیم رسید ؟
و از خود می پرسم که آیا من طعم عشق را خواهم چشید ؟ بی نهایت را ، پوچی را مزه خواهم کرد ؟
کسی جوابی نمی دهد جز قطره اشکی که هنوز نیامده خشک می شود ...

+ نوشته شده در  91/01/08ساعت 2:12  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن