تبليغاتX
سیاسفید
کی می شود که بیاید روزی که سیاسفید تبدیل به سفیدسفید شود ؟

بخوابید ای مردم ! بخورید و بیاشامید ! در خانه های گرم خود بیارامید ! در کنار خانواده ی خود خوش باشید ...
کسانی هستند در کوچک سرزمینی به نام غزه که تاوان سیری شما را با گرسنگی خود ، خوابیدن شما را با بیداری خود ، گرمی خانه هایتان را با سرمای خانه های ویران خود ، آرامش شما را با انتظار فرود بمب ، خنده هایتان را با ناله بر جنازه های عزیزان بدهند ...

بیانیه سیاسفید به مناسبت نسل کشی غزه :
برادران و خواهران من ! اکنون که ما در سرزمین امن خود با آسایش به سر می بریم ، همانطور که می دانیم برادران و خواهران دینی مان در غزه مورد حملات کشور گشایی یهود یا به همان به اصطلاح شعار از نیل تا فرات یهود قرار گرفته اند . می دانیم مدتی است یهود برای تحقق آرمان دیرینه ی خود که همان ایجاد دولت جهانی یهود است تلاش خود را چندین برابر کرده است. دولتی که مرکز آن معبد سلیمان در زیر مسجد الاقسی است ، دولتی که مرکز اصلی و یهودی نشین آن سرزمین های بین نیل تا فرات است . دولت جهانی یهود ، که هیچ یهودی ستیزی در آن حق زندگی ندارد و طبق کتاب مقدس ، واجب القتل است . دولتی سراسر یهود و برده های یهود . مسلمانان را باید کشت چون یهود را به عنوان قوم برتر قبول ندارند ؛ بیش از دویست کلاهک اتمی برای نابودی یک ملیارد مسلان کافی است ! پولهای انباشته از سناریوی رکود اقتصادی برای تطمیع دولت ها از جمله دولت های اسلامی کافی است !جوانان جهان را ماهواره و فیلمها و مبتذلات اینترنت و مخدرات و فساد کافی است که از مبارزه با تشکیل این دولت باز داشته شوند !
 اکنون تمامی مقدمات برای تشکیل این دولت جهانی مهیا است ؛ چرا یهود این کشور گشایی را آغاز نکند ؟ عقل آنها که کاملش می پندارند ، دستور داده است که حمله را آغاز کنید ! در حالی که آگاه نیستند و عقلشان ناقص است . خدا کور و کرشان کرده و واقعیت را نمی بینند . آنها انزجار عمومی مردم جهان را نسبت به بی عدالتی و ظلم دولتهای دست نشانده ی صهیونیست را نمی بینند . صدای خرد شدن استخوانهای خودشان را نمی شنوند . آنها صدای اسلام خواهی مردم جهان را نمی شنوند . جهان در حال دو قطبی شدن است ؛ خیر و شر ، اسلام و یهود .
دولت مصر یکی از دولت هایی است که به وسیله ی دلت یهود تطمیع شده است . من پیش بینی کشته شدن رئیس جمهور این کشور را به دست مردم مصر به شما گفتم  . اگر چنین شد ، منتظر ظهور حضرتش باشید که خبرش را در روایات داده اند .
مسلمانان بیدار باشید ! ان شا الله وقت ظهور نزدیک است ؛ یعنی مومن باید همیشه ظهور را نزدیک بداند . خود را به سلاح صبر در مقابل گناهان و سر خم فرود نیاوردن در مقابل شیطان و نفس مجهز کنید و نیروی خود را از نماز بگیرید . از رفاه مادی فاصله بگیرید که مرفه در جهاد ( مالی و جانی و حتی زبانی ! ) حاضر نمی شود . آموزش نظامی ببینید و برای ظهور آماده باشید . ظهور را نزدیک ببینید . برای ظهور چنان آماده باشید که اگر ناگهان بانگ انا المهدی آمد ، آماده باشید که به ما خبر رسده است از امامانمان که حضرت نمی آیند مگر ناگهانی .
منتظر ظهور حضرت باشید که او خواهد آمد ...
ان شا الله که سرنگونی اسرائیل به دست خودش با این اعمال ، زمینه ساز ظهور صاحب الامر خواهد بود .
برای شادی روح همه ی شهدا مخصوصا شهدای غزه و شفای مجروحین غزه و آزاد شدن غزه از بند محاصره ی گرگها ، ذکر صلوات با عجل فرجهم و لعن دشمنان اسلام فراموش نشود .

مردم غزه از ما انتظار یاری دارند و ما در برابر اوضاع آنان مسئولیم


بمب گوگلی غزه

موج وبلاگي غزه به هدف آزاد کردن غزه محاصره شده

به اين ادرس بريد بخونيد

Gaza

+ نوشته شده در  87/10/09ساعت 1:51  توسط usofi  | 
با سلام

مدتی بود زده بودیم تو خط  زنده های افقی یا به عبارت خودمونی ، شهدا !
دوست خوبم سعید تذکر دادن یه کم از زنده های عمودی بگو . گفتم بذار اول تاریخ این انقلاب رو به صورت صلیث ( یا سلیس یا ثلیس یا هر چیزی که هست) بازگو کنم ، اونوقت چشم ! از زنده های عمودی هم می گم . زنده های عمودی مال آخر این تاریخه که اسمش میشه

روزی بود و روزگاری بود . مردمی در کشوری به نام ایران زندگی می گذراندند . یک دفعه به کلشان زد شاهشان را از کشور بیرون کنند و یک آخوند را رهبر خود کنند . کله شان از حرفهای این آخوند باد کرده بود و به اصطلاح خودمان چشم و گوش بسته شدند . اول کار اسرائیل که دوست مردم ایران بود ُ با کارهایی که بلد بود یک رئیس جمهور برای آنها آماده کرد که شاید مردم بفهمند بازیچه ی دست آخوندها شده اند . مردم که کلشان زیادی باد داشت ، خیر خواهشان را از کشور بیرون انداختند . دوستان ملت ایران ( آمریکا و اسرائیل و انگلیس و... ) که نمی توانستند ببینند که مردم با دست خودشان دارند خودشان را بدبخت می کنند ، توان خود را گذاشتند و توانستد گروهی را آگاه کنند . برای اینکه این مردم بتوانند هم میهنانشان را از چنگ آخوندها بیرون بکشند ، از دوستان ملت اسلحه و نارنجک گرفتند و برای اصلاح امور دست به کار شدند .  اما آنها خبر نداشتند که عده ای از کله بادی ها که خیلی زیاد کله شان باد داشت ، رفته اند در سپاه و سپاهی شده اند و با زور اسلحه ، مانع از خارج شدن باد کله ها می شوند . این گروهها نیز نتوانستند باد کله ی این مردم را در بیاورند .

مردم که کله هایشان باد کرده بود و در پی آن ، همه چیز را یک جور دیگر می دیدند ، سفارت کشور آمریکا ( همان کشور ایراندوست ) را اشغال کردند و سفیر های بدبختش را به گروگان گرفتند . آمریکا که بسیار مردم دوست بود ، برای اینکه کسی از مردم صدمه نبیند ، از بیابان آمد ولی خبر نداشت در این کشور ، به غیر از آدمها ، کله ی باد نیز باد کرده است !

مردم دنیا که دیدند مردم ایران به زیر دست استثمار آخوندی رفته اند ، متحد شدند تا این نظام دیکتاتوری را در هم بشکنند و مردم را نجات دهند . در این میان صدام که بسیار مرد عزیز و نازی بود و دلش برای مردم ایران می سوخت بلند شد و گفت که من می خواهم بزرگترین کمک را به مردم ایران بکنم ( ان شا الله خدا قبول کند ! ) . بیایید و از خاک کشور من به این حکومت فاسد آخوندی بتازید ...

ادامه ی این تاریخ روشنگر ایران ( که اصلش قسمت دومشه ! ) ، در پست بعدی . فقط یه شرط داره ! خودتون نظر بدید و دست بقیه رو بگیرید بیان بخونن و نظر بدن . قسمت دوم رو وقتی می نویسم که نظرا بیشتر از بیست تا شده باشه !

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 16:30  توسط usofi  | 

کجایید ای شهیدان خدایی    سبک بالان دشت کربلایی      


بمردم بس که این اشعـــــــار  خواندم              چـــــرا پس مــا  هنـــوز  اینجـــــا  بماندیم
نمی دانم که فرق ما با شما چـیست              ولی دانم  که  ما  درجـــــــــــــنــگ ماندیم
شـما  رفتیـد و مــا مـاندیـم  و  ماندیم              مثال  شمـــــــــــــع   آب گشتیم و ماندیم
بســــــــــــــی آتش   گره ها باز بنمود              ولی بستیم و باز ، در جــــــــــــا   بماندیم
شـما رفتـید و ما ماندیم با عشــــــــق              که عشق است  ماندن  و ما هم بماندیم
نـگویم  من  که  می  خواهم  شهادت              به بود ماندن در این عصر ، پس ما ماندیم


من و تو روزی کنار هم بودیم . تو رفتی و ماندیم ...


معر از : usofi 

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 16:11  توسط usofi  | 

با سلام . عناصر این داستان خیالی می باشند .


در زمان ملک شاه که انصافا پادشاه خردمند و محبوبی بود ، شخصی به نام تازک ، که به تازک خان ملقب بود ، حاکم خطه ی سلیمان شهر بود . مردی بود منصف و درست کار که به احوال مردم خوش می رسید و به حال ضعفا ترحم داشت .
چند سالی گذشت و از قضای روزگار شراب خور شد و در پی آن ظالم و سختگیر . هر چه می گذشت عیاش تر می شد و مالیات را بر مردم فزونی می داشت تا خوش تر بگذراند . مردم که سخت از او به خشم آمده بودند ، به ملک شاه نامه ای نوشتند و احوال تازک خان برای وی شرح دادند .
ملک خان تا خبر از شکم بارگی و ظلم او بر مردم شنید ، دستور داد تا وی را از حکومت بر کنار کردند و بر پشت خر بنشاندند و در کوچه ها آفتابه به گردن می گردانیدند تا عبرت سایرین شود .
تازک خان که احوال خود این چنین دید ، رو به مردم کرد و گفت :

          من زمانی فرّ و جاهی بر سرم بود                نان  ناحق   خاک عالم   بر  سرم کرد
          یک زمانی   رعیتم  بودید   هر یک                یک شکم ، جامه ی ننگی بر تنم کرد
                                              ...............................
      گویمت من با خودت  هر جا که هستی           نکن کاری که گویندت   تو  پستی
      به حق خود ، تو راضی باش ای دوست           که گر راضی بباشی شاد هستی


به قلم : م.یوسفی نژاد
+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 15:31  توسط usofi  | 

سلام بر شهدا

تنها حرفی که الان می توانم بگویم همین است ، دیگر دنیا را دوست نمی دارم ، به فکر رفتن افتاده ام ، شهدا کمک کنین ...

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 18:45  توسط usofi  | 

فقط یک دقیقه سکوت...

بعد ...

یک دقیقه خنده از ته دل ...

اینها چیزهای هستند که تبدیل به آرزوهایم شده اند ...

یادش بخیر کودکی ! 

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 21:56  توسط usofi  | 
سلام به همتون که عند همه ی خوبیا هستین
بازدوباره اومدم با کلی مطلب آبکی دیگه !
راستی مگه شما ها بی کارید میاید اینجا این چرت و پرتا رو می خونید ؟
بگذریم .
............................................

من یه آدمیم خیلی خل و چل ! بی مغز و کلا بی عقل !
بگذار بگویم درد خود را         شاید که طبیبی بشه پیدا

خاک بر سرم کنن ! چرا ؟ برای این بی شعورم ! بی شعوری ؟ بله ! بی شعورم ! از بس که من خاک بر سرم ! خاک بر سری ؟ بله ، اه ! چقدر سوال می کنی ! یه کم گوش کن !

چرا انقدر کارام بی فکره ؟ نمی دونم ! البته میدونم ! خیلی خوبم می دونم !
می دونم کارام چرا تعقل توش نیست ! خاک بر سرم کنن !
دیوانه نیستم ! زنجیری هم نیستم ! اینها علت است ...
اگه دیوانه بودم ، دیوانه ی حسین بودم که دیگه کاری نمی کردم که ...
اگه زنجیری بودم ، قفل شده بودم به حسین که ...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

------------------------------------------

می گم ، هفتاد و دو روز تا محرم مونده ! می خوام اگه بذارم و بذاره این شیطون لعین و بذاره این دنیا و بذاره این نفسم و بذارن این آمریکا و اسرائیل و بذارن خیابون گردا و بذاره این دمپایی و بذاره این کیبورد و ... ، تا محرم یه کمی از درجه ی حیوانیتم کم بشه ! یه کم برم تو خودم ، مواظب خودم باشم . کی میدونه ! شاید همین فردا افتادم مردم ! اونوقت دیگه بهونه دارم که من داشتم خوب می شدم ، شما نذاشتید ! بعد دیگه نمی تونن کاریم کنن !

-----------------------------------------

الان اعصابم از دست خودم به شدت خورده و این چیزا رو هم برای این نوشتم که یه کم خالی بشم و یه کم هم امیدوار ( البته من که از خدا نا امید نمی شم ! همیشه کاسم در خونشه )

تو نظراتتون اگه یه کم فهش ( تمیز و انسانی !) بدید ممنون می شم ! میزان فهش خونم کم شده !

----------------------------------------

پستای قبلیم ( تو آرشیو موضوع بندی شده ) خیلی قشنگ تر از این پستن ! یه سر بزنید !

راستی مشغول ذمبه ای ! اگه برای هر مطلبی که می خونی نظر ندی

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 1:9  توسط usofi  | 
سلام

یه روز یه نفر وبلاگی داشت به نام سیاسفید ، وبلاگش بسیار مزخرف بود ولی اون هر روز آپش می کرد . تا اینکه یه روز خانوادش تصمیم گرفتن ممنوع الکامپیوترش کنن !!!!
اونا بهش گفتن امسال سال سرنوشت سازیه برات ! باید درس بخونی !
اونم که داشت حسابی درسشو می خوند ، گفت من دارم درسمو می خونم ! چه اشکالی داره روزی چند خط بریزم توی این وبلاگ ؟ ...
بالاخره ، تصمیم به این شد تا دو هفته بگذره ، بعد اگه وضعیت درسیش خوب بود ، برگرده تو وب ، وگرنه ...

...........................

خوب تا دو هفته ی آینده که ان شاالله بر میگردم ، از همتون التماس دعا دارم !
بعد دو هفته نظراتون رو می خونما ...
راستی ! تو این مدت پستای قبلیمو بخونید

یا علی

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 0:33  توسط usofi  | 
می دونم صدام رو میشنوید ! رفتین و تنها شدم من ! خیلی بی معرفتید ! خودتون که به مراد دلتون رسیدید ، منو فراموش کردین ؟ مگه چی کار کردین شما ؟ به غیر از اینه که رفتین و با گلوله مردین ؟ من چی که دارن با پنبه سرم رو می برن ؟
بی معرفتا ! یکی اینجاست که یه زمانی رفیقتون بوده ! (درسته من هیچ وقت ندیدمتون ، ولی با عکساتون که رفیقم !)
خدا ! می خوام شکایت کنم از بی معرفتی بعضیا ! از اونایی که اسمشون با معرفت گره خورده ولی یه ذره معرفت ندارن ! شکایت دارم از بی محلی بعضیا که تا محلشون گذاشتی ، یادشون رفت محلم بذارن !
..............
آی با معرفتا ! آی اونایی که رفتین و یادی هم از ما نمی کنین ! بدونین که همیشه به یادتونم !
وساطت کنین نوبت من هم زودتر برسه ! دیگه دارم دق می کنم ! دیگه دنیا رو نمی خوام ! ازش سیر شدم ! خسته شدم از مکر و هیله هاش !
خدایا تو این همه آدم خوب رو خریدی ، ازت چیزی کم میشه اگه من بد رو هم بخری ؟ من که دوست دارم ، عاشقتم ، برات میمیرم ...
+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 2:18  توسط usofi  | 
سلام

این داستان زندگی منه ، شاید داستان زندگی شما هم باشه !

بله یه روزی من به دنیا اومدم . یه روزی بزرگ می شم . یه روزی هم میمیرم !
کل زندگی همینه ! چی ازش گیرت میاد ؟ جز استفاده از چیزایی که اصلا ارزش استفاده رو ندارن ؟ اصلا فکرش رو بکن ، اگه چند کیلو متر از زمین بریم بال ، دیده می شیم ؟ یه ذره بالاتر خونه هامون هم دیده میشه ؟ اصلا کره ی زمین تو منظومه شمسی دیده میشه ؟ یا اصلا منظومه شمسی توی کهکشان راه شیری به حساب میاد و اونم تو منظومه ی کهکشانی ...
سر گیجه گرفتم ! من کیم که ارزش زندگی کردن تو این عظمت رو داشته باشم ؟ زندگی خیلی پوچه ! من باشم یا نباشم چه تاثیری روی جهان داره ؟ من این کار رو کنم یا نکنم چه تاثیری بر این عظمت مخوف داره ؟ من که بمیرم دیگه تموم میشم ! دیگه نیستم ! می فهمی معنی نبودن رو ؟
 من که هیچی تو این زندگی نمی بینم ! به پوچی رسیدم ! می خوام خودمو بکشم !

................

یه داد زدم سرش بعد هم زدم تو سرش  ، گفتم خاک بر سرت کنن ! همه ی این چیزایی رو که گفتی فقط فقط برای تو خلق شدن ! در انحصار تو ان ! دیوونه ! برو بمیر ! خل و چل ! از تیمارستان فرار کردی تو ؟ روانی !
این چیزایی رو که گفتی تازه گهواره ی تو هست ! بعد مرگ از این گهواره میای بیرون ! کدوم احمقی گفته بعد مرگ آدم تموم میشه ؟ تو از اون احمق تر که این چیزا رو باور کردی بدون دلیل !
اون بهم گفت : مگه حرف کسی که دکترای دانشگاههای فرنگ داره ، دیگه تحقیق می خواد ؟ اون همه ی حرفاش حساب شده ست ! حرف الکی که نمی زنه !
من که دیگه از اینهمه حماقتش اعصابم خورد شده بود ، چاقوی تو جیبم رو در آوردم و کردم تو شکمش !
اینه ی روبروم شکست !!!!!!

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 15:48  توسط usofi  | 
 
دوست داری منبع بزن ، دوست هم نداری نزن